تبليغاتX
فرشته ها وجود دارند

فرشته ها وجود دارند

فرشته یعنی مریم

۱.رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم
بي تو من اسير دست آرزوهاي محالم
ياد من نبودي اما،من به ياد تو شکستم
غير تو که دوري از من دل به هيچکسي نبستم
هم ترانه ياد من باش
بي بهانه ياد من باش
وقت بيداري مهتاب
عاشقانه ياد من باش

 

 

 

۲.من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكني و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداري تنهايي.
ولي اكنون تو رفته اي ،
من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم....

 

 

 

۳.دل سپردم به فردای تاريکت
ماندم در سکوت پژمرده خيالت.
دست کشيدم از نگاه هايی که دل دادند به نگاه بارانی ام.
دل را دور راندم از دلهايی که دل سپردند به آوای پر سوز بودنم.
حسرت نشين سرای دل بی آرزوی پروازت شدم.
بودنم را، به حراج عشق تو گذاردم.
چه خالی از دیروز، فردایم را به تو بخشیدم.

 

 

۴.به نام سرفصل همه نامه‌ها
چه آنهايي كه نوشته شدند
و چه آنهایي كه سپيد ماندند
تا كاغذها سياه نشوند.
يك سلام پر رنگ و چند نقطه چين …
به علامت جوابهايي كه هرگز ندادي
و يك دقيقه سكوت!
به احترام تمام لحظه هايي كه در انتظار پاسخ تو مردند.
فرض كه دلت نخواست!
به فرض كه حوصله ات نيامد!
به فرض كه لايقش نبودم!
فرض كه دوستم نداري!
نه خودم نه نامه هايم را!!!
اين خودش قانع كننده ترين دليل دنياست.
بي دليلي هم خودش كلي دليل ست.
لااقل مي گفتي:
«اين هم كه جوابي ننويسند جوابي ست»
دريغ از همين حرف
چه مي شود كرد
تویي و عزيز كرده اين دل رسواي سرگردان خودم،
چه كارش كنم
جواب هم ندهي بهانه ات را مي گيرد
بگذريم …
حوالي همين روزهاي پژمرده نيامدنت
انگار كسي از آسمان به من گفت
شايد اين عزيز كرده دلت شعر به دل مخملي اش نمي نشيند!
حق بعد از تو با اوست
اين بار ديگر شعر نمي نويسم
نامه هايي را برايت مي نويسم
كه در تنهايي پاييزي ام براي خودم نوشتم
و براي تو پاره كردم.
حقيقتش فكر مي كردم
اگر مي خواست
از اين زبان خوشت بيايد
حرفهاي عادي خودم را بيشتر دوست داشتی
كه نداري
حالا چاره اي نيست،
اين را هم امتحان مي كنم.
راستي به دل نگير
بين نامه هايي كه پاره كردم
اسم تو هميشه با چند كلام قبل و بعدش سالم و دست نخوره ماند و
حالا هم از روي همان اسم خودت
نامه هاي تكه تكه شده را كنار هم چيدم
و برايت نوشتم
اين بار هم اگر به دلت ننشت
فكر ديگري مي كنم
شايد هم دفعه بعد
به سبك آدم هاي آن طرف تاريخ حرفهايم را برايت نقاشي كردم.
خدا را چه ديدي
شايد پسنديدي
خوب ديگر وقت چشمهاي روشن نازت را زياد گرفتم
بگو به روشني خودشان كدري لهجه اين ليلی آواره را ببخشند.
ممنون كه هميشه ناخواسته كمكم مي كنی
چه خودت،
چه اسم قشنگت،
چه سفرت،
چه نيامدنت
و اين بار هم بي جوابيت
كه كانون از هم پاشيده نامه هاي پاره پاره ام را به هم پيوند زد،
تاريخ نمي زنم
هر وقت كه تو ممكن است حوصله مهربانيت بيشتر باشد.
حرف آخر اينكه زيبا،
بي تقصير پروانه ات مي مانم
و براي تو مي نويسم
تو عزيزي،
چه بهاري باشي،
چه تابستاني،
چه پاييزي
دلت نسوزد،
نگو چه لحن غم انگيزی
راست مي گويم
كه عزيزي،
حتي اگر اينها را هم مثل بقيه فراموش كنی
و دور بريزي
كسي كه هم بي تو مي ميرد
و هم براي تو....
...
 
 
 
۵.

مي گويند اگر نباشي، خنده با نگاهم آشتي مي كند!
مي گويند اگر نباشي، دوباره به ياد مي آورم بهار كي از راه مي رسد!
مي گويند اگر نباشي..
...
..
.

نگاه از من پنهان نكن!
آنها مي گويند اما من هنوز هم همه فصلها را تنها پاييز مي بينم،
هنوز هم دلم هواي باران دارد و دلتنگي هاي شبانه.
هنوز هم در پي عطر ياس هستم و هق هق نبودنت.
هنوز هم دستهايت را مي خواهم.

 


و هنوز هم... د... و... س... ت... ت... د... ا... ر... م

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 10:3 توسط حامی |


                                     آخرين لحظه

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان آسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست...

همان لبخندي كه توآن را
از من مي ربودي بر لبانت
زينت بست.

و به آرامي از من فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه مي كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
آسمان بهاري يعني ابر

باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن....

 

                                   اي دوست

آخر اي دوست نخواهي پرسيد
که دل ازدوريت چه کشيد
سوخت در آتش وخاکستر شد
وعده هاي توبه دادش نرسيد
داغ ماتم شد و بر سينه نشست
اشک حسرت شد و برخاک چکيد
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن و روي تو سپيد
جان به لب آمده درظلمت غم
کي به دادم رسي، اي صبح اميد
آخر اين عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهي ديد....

 

                                    مهربان

مهربانترين عاشقت شدن لياقت مي خواد که من ندارم ليا قتم اينه که عاشق بنده ات بشم واقعا بعضي اوقات از خودم بدم مي ياد بعضي وقتا ميخوام از قلبم درش بيارم و بذارمش همون جا که قبلا بود ولي نميتونم رهاش کنم اگه اون از ذهنم بره بيرون من ميميرم چون من به ياد اون زنده ام فقط به ياد اون و به اميد اينکه شايدکليد قلبش پيدا بشه و بازش کنه و به من بگه برو اينجا ديگه خونه ي تواست وتو هميشه در قلب من خواهي ماند ميدونم چنين اتفاقي پيش نمي ياد ولي من از خدا کمک مي گيرم اگه دل اون خونه ي من نميشه ولي باز به خودم ميگم من يه خدايي دارم که ميتونه هر کاري بکنه
فقط اي عشق من بدون من هم يه خدايي اون بالا دارم و اين را هم بدون هنوز در انتظار يک نگاه تو هستم

 

                                      

                                       تنهايي      

  وقتي كه ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم.وقتي كه ديگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم.وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم.وقتي كه او تمام كرد من شروع كردم.وقتي كه او تمام شد من آغاز شدم.و چه سخت است تنها متولد شدن،تنها زندگي كردن،تنها مردن.


 

                                   

 روزي هزار بار بر صفحه دل بنويس : ميان بود و نبودش تنها يک حرف فاصله است !

به همين سادگي

! ومن روز و شب جريمه سنگين رفتنت را پرداختم وجز دل که روزي هزار بار خراش

افتاد

کسي نفهميد که از ب بودنت تا نون نبودنت فاصله تا بي نهايت بود

.........

 

      

                                 شمردم...شمردم  

 چشم گذاشتم

با چشماني باز

وشمردم تا هزار

تو يواشکي قايم شدي

بي آنکه رد پايت را به جاي بگذاري

ومن گرگ شدم

بي آنکه حتي

خيال دريدنت را داشته باشم

همه جا را دنبالت گشتم

پشت کوهها،درخت ها،درياها...

وباز شمردم...شمردم

اين طور که من ميگردم،
هيچ وقت پيدايت نميکنم

خودت بيا و دوباره شروع کن

اين بار ديگر

هيچ کس گرگ نمي شود...

هيچ کس!

 

                                  چشمان تو

عطر عبور آبي ات از کوچه باغ عشق
گلبوته هاي ياد مرا ناز مي کند
نقاشي نگاه صميمانه ات هنوز
مانده ميان ياسمن آرزوي من
چشمان تو خلاصه اوج پرنده هاست
و قصه ايست از عطش جستجوي من
تو رفتي و نگاه تو از شهر دل گذشت
من در حريم عاطفه پروانه ام هنوز
در باور حقيقت بي انتهاي عشق
مجنون صفت به ياد تو ديوانه ام هنوز

 

                                  مقصر نبودي  

        
مقصر نبودي
عاشقي ياد گرفتني نيست

هيچ مادري گريه را به کودکش ياد نمي دهد
عاشق که بودي
دست کم
تشري که با نگاهت مي زدي
دل آدم را پاره پاره نمي کرد

مهم نيست

من که براي معامله نيامده ام

اصل مهم اين است

که هنوز همه راه ها به تو ختم مي شود

و تو در جيبهايت تکه هايي از بهشت مرا پنهان کرده اي

نوشتن
فقط بهانه ايست که با تو باشم
 

 

 

 

                                  

به نام تنها معبود تنهايي

يا علي با تو اغاز ميكنم با تو اي مرد مردان اي شعله ي سوزان ناپاكي ها

يا علي با تو اغاز ميكنم با تو كه پيامبر با نامت اغاز كرد و دستان پر

قدرتت را در دست گرفت و بلند كرد ان زمان كه فرياد زد(هر كس كه من

مولاي او هستم علي نيز مولاي اوست) با تو اغاز ميكنم يا علي اي

بزرگترين پدر مهرباني ها اي زيباترين واژه بر سر زبانها اي اشنايي

كه همچون غريبه ها شب را تا صبح به فكر فرزندانت كوچه كوچه هاي

شام را ميپيمودي تا نكند فرزندي گرسنه در خواب رود.

با تو اغاز ميكنم اكنون كه نميتوانيم اينچنين پدري را دوباره در كنارمان

احساس كنيم . يا علي اين روزها روزهاي چشم است چشمهايي كه هر

كدام از دردي ميگريند از غصه اي در خواب نميروند و دستاني كه

بلند ميشوند به سوي اسمان تا خدايي كه اين چنين پدري را افريد درد

انها را نيز ببيند در حالي كه خدا بر هر چيز اگاه است

يا علي اكنون كه روزها روزهاي توست كه نام زيبايت را فرشتگان

الهي بر بلندترين طاق اسمان حك ميكنند پس اجازه بده در اين روزها

ما انسانهاي گناهكار نيز نام زيباي تو را ضامن خود قرار دهيم و قران

بر سر بگذاريم و خدا را فرياد زنيم و بگوييم(بك يا الله) و تو را فرياد

زنيم و هم تباران تو را و يا علي گوييم تا دستان پدري مهربان دستان

ما را نيز در دست گيرد

يا علي صداي هق هق مادري را گوش كن كه قران بر سر گذاشته و

و نامت را ميخواند و شفاي فرزندش را طلب ميكند و صداي گريه هاي

پدري را گوش كن كه از نبودن فرزندش داغ دار است

يا علي به زيبايي اين روزها قسمت ميدهيم به زيبايي نام مقدست

اميد را دوباره به قلبهاي ما بازگردان شايد ارام بخش قلب زخم ديده يمان

باشد

يا علي اي زيباترين واژه ي اميد اي مهربانترين اغوش براي دلتنگي

دستهايمان را در دست گير و دوباره ما را به خداي خودمان نزديك

گردان و هيچگاه فرزندانت را تنها مگذار حتي اگر بسيار گناهكارند

و اينگونه نامه ي دلم را تمام ميكنم .يا علي...!

( يا علي گفتيم و عشق اغاز شد)

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:32 توسط حامی |


       

نازنینم

نازنینم!
باز عطر یاد تو،در خاطره ی اتاقم پیچید!
باز مهربانی چشمهایت،
پنجره ی خیالم را ستاره باران کرد!
باز گرمی دستانت،
روحم را تا دورترین،لمس یادها برد!
نازنینم!
به شب و روز !
به تلؤلؤ امواج !
به برگ برگ شاخه های درختان !

به بی قراری بادهای سرگردان !
به آواز قمری های حیاتم قسم!
نـــمی توانم پلکهایم را به روی خیال تو ببندم!
نــــمی توانم!
نــمی توانم عطر یاد تو را،از چارفصل دلم پاک کنم!
نـمی توانم!باورکن،نمی توانم!
نازنینم!
ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بیاورم؟
ایـــن همــــه روز راچگونه به تنهایی دوره کنم؟
ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از امیّد، روشن نگه دارم؟
ایـــن همــــــه فصل را تا به کی،خط بزنم؟
چگونه دوستت دارم ها را ترسیم کنم
که کلمه ای حتی،از یاد نرود؟
قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را،
با کدام قلم،برایــت بنگارم؟
آخــــر برای تک تک واژه های بی قراریم،
قلمها را طاقتی نیست!
.....
نازنینم!
به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا،
دلم گرفته است!
به دیدار ایــــن دل غمگین بیا!
شانه هایــت رابرای ایــــن هــمه بارش،کم دارم!

 

                            

 

بی نشان

من نشاني از تو ندارم، اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:
در عصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو
کلبه ي غريبي ام را پيدا کن ، کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام!
در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو!
حرير غمش را کنار بزن! مرا خواهي ديد با بغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته

 

 

یک روز

یه روز بغض گلوم را گرفته بود میخواستم گریه کنم ولی این بغض لعنتی نمی شکست اونروز گذشت با همون بغض کوچیک توی گلو. فردا بازم همون بغض توی گلوم بود ولی نمیدونم چرا نمی شکست چند روز گذشت هر روز که میگذ شت بغضم بزرگتر و بزرگتر میشد نمیفهمیدم این بغضم از چی بود نمی فهمیدم این بغضم از چی هر روز بزرگتر و بزرگتر میشد یه سال گذشت یکسال و نیم, داشت 2سا ل میشد این بغضم اونقدر بزرگ شده بود که دیگه قادر به حرف زدن نبودم نمیتونستم حرف بزنم که بالاخره خدا کمکم کرد تا بفهمم این بغض لعنتی از چیه
یه روز شد که ازم پرسیدی منو دوست داری ؟این جمله ات باعث شد اشکی که نزدیک 2ساله توی چشمامه و داشت خشک و نا امید میشد سرازیر بشه نمی دونستم چه طوری جوابت را میدادم نمیدونستم باید چی بگم با خودم گفتم چرا جوابش را نمیدی چرا نمیگی براش میمیری چرا بهش نمیگی همه ی زندگیت اونه چرا بهش نمی گی دیوونه اشی خواستم بهت بگم تموم زندگیمی ولی نتونستم می ترسیدم میترسیدم که این دنیای نامرد یه بار دیگه عقده هاش را روی سر من خالی کنه میترسیدم بهت بگم و روزگار نامرد حسودیش بشه و تو را از من بگیره ولی با خودم فکر کردم گفتم خدا خواسته که تو از من همچین سوالی را بپرسی پس من هم از همون کمک میگیرم آره من از خدا کمک خواستم از اون آسمونی خواستم که یه نیمچه از اون نگاهاش را الان به من بندازه ازش خواستم کمکم کنه. آره خدا کمکم کرد اون صدام را شنید اون بهم توان داد که بتونم بهت بگم دوستت دارم آره من بهت گفتم .

 

بی تو

مینویسم با دلی تنگ ، روی گلبرگ شقایق ، فاصله دلتنگی عاشق ، فاصله غمناگی پائیز .
زمانی که
خورشید غروب میکند و غوغای دورانگیز جای خود را به آرامش و سکوتی عمیق میسپارد و ترقهء شب به
آسمانها حکم فرما می شود
تنهایی رو حس میکنم غم و غصه م قد یه دنیا میشه .
مهمون تنهایی دنیا شده
تنهایی اسیرم کاشکی بودی و می دیدی اینجا بی تو چه غریبم .
من هوای گریه کردم
تو صدای گریه من
بی تو من خیلی غریبم
بی تو هر لحظه یه قرنِ

تنها با گفتن اسمت
روی لبها می شینه خنده

کاش الان آغوش گرمت سر پناه خستگیم بود
دو تا چشمات پر از اندوه
واسه دل شکستگیم بود
آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشه
تنگی این دل عاشق با نوازش تو واشه
واسه چی
خدا نخواسته
من کنار تو باشم
قول میدم
با داشتن تو
هیچ غمی
نداشته باشم
همه هستی قلبم تو دو حرف خلاصه میشه
خواستن تو
بودن با تو

 

 

                             آخرین لحظه                                            

در اخرین لحظه دیدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان آسمان قلبم
با تو یا بی تو بهاریست...


همان لبخندی كه توآن را
از من می ربودی بر لبانت
زینت بست.


و به آرامی از من فاصله
گرفتی بی هیچ كلامی.
من خاموش به تو نگاه می كردم

و در دل با خود می گفتم :ای كاش این قامت
نحیف لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشید كه
آسمان بهاری یعنی ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهانی
و این جمله ،جمله ای
بود بدتر از هر خواهش
برای ماندن و تمنایی
بود برای با او بودن....

 

                      مرا از یاد بردی  

       

مرا از یاد بردی     تو 

تو را از دست  دادم من

و تو هرگز نفهمیدی  چه حس التماسی را در نگاهم بارور

کردی

و تو هرگز نفهمیدی  چه قلب ساده ای پشت غرور چشمهای من

نفس می زد

دلت هم پی نخواهد برد

دل بیچاره ام هر شب

به یاد، یاد شیرینت کنار اشک می خوابد

مرا ازیاد بردی تو

مرا از یاد بردی تو

بدون اینکه دریابی،غرورم سایبانی از نجابت داشت

و تو هرگز ندانستی دلم،گنجینه زخم است

من از چنگال این زخم مقدس سخت می ترسم

و تو هرگز نفهمیدی

و تو هرگز نفهمیدی،چه ذوقی داشت هربار سلامت را

شنیدن

تو را از دست دادم من

و توهرگز نفهمیدی کسی تا آخر عمرش برایت شعر خواهد گفت

برایت شعر خواهد خواند 

                کسی تا آخر عمرش برایت ((ان یکاد عشق)) خواهد خواند

 

                           مهربانی ممنوع

مهرباني ممنوع !
دست سوزنده مشتاقت را

در نهانخانه ی جيبت بگذار
تا كه پابند نباشي به كسي دست بدهي
خارهايي هستند كه ز سر پنجه ی دوست، با سرانگشتانت مي جنگند
دوستي مسخره است
مهرباني ممنوع !
و تو اي دوست ترين

در نهانخانه ی جيبت بگذار، دست سوزنده ی مشتاقت را
من و تو
بايد از سلسله ی بايدها, دستهامان را زنجير كنيم
با زبان دگران لحظه هامان را تفسير كنيم
و نگوئيم كه بازيگر يك قصه معتبريم
كاش ميدانستي
كه نبايد حس كرد، كه نبايد دل بست
در فضايي كه پر از همهمه ی آدمهاست
من گرفتارترين تنهايم ، تو گرفتارترين
دل ما بسته وابستگي است
قصه ی بودن من ، طرح يك خستگي است؟

 

                            با تو چه کنم؟

قلم را روی کاغذ فشار می دهم
اما هیچ نمی نویسم
نمی توانم
از تو هیچ به یاد نمی آورم
تنها نامی که ماه هاست بر زبان نیاوردمش
و یک مشت خاطره
که آنقدر پوسیده اند که نمی دانم چند سال پیش آنها را نوشته ام
با آنها چه کنم؟
با تو چه کنم؟
با کسی که از او جز یک نام و مشتی خاطره هیچ ندارم !
حتی نامت هم برایم نا آشنا شده است
به راستی تو کیستی؟
. . .
نمی دانم !
باز مثل هر شب بغضی راه گلویم را سد کرده است
می خواهم نامت را صدا کنم
اما نمی توانم
باد می وزد و دفتر خاطرات را ورق می زند
در میان خاطرات پوسیده ام باز تو را می بینم
اشک هایم جاری می شوند
خاطرات پوسیده را به قلبم می فشارم تا یاد تو آرامم کند
دفتر خاطرات خیس می شود
و نوشته هایم آرام آرام محو می شوند
تمام دفترم سفید می شود
تنها یک کلمه در آن باقی می ماند
و من میدانم که. . .
نام تو هرگز محو نخواهد شد !

 

 

 

فرض كن پاك كني برداشتم
و نام تو را
از سر نويس ِ تمام نامه ها
و از تارك ِ تمام ترانه ها پاك كردم!
فرض كن با قلمم جناق شكستم
!
به پرسش و پروانه پشت كردم

و چشمهايم را به روي رويش ِ رؤيا و روشني بستم!
فرض كن ديگر آوازي از آسمان ِ بي ستاره نخواندم،

حجره ي حنجره ام از تكلم ترانه تهي شد
و ديگر شبگرد ِ كوچه ي شما،
صداي آواز هاي مرا نشنيد!
بگو آنوقت،

با عطر ِ آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
با التماس اين دل ِ در به در!
با بي قراري ٍ ابرهاي باراني
...
باور كن به ديدار ِ آينه هم كه مي روم،

خيال ِ تو از انتهاي سياهي ِ چشمهايم سوسو مي زند!
موضوع دوري ِ دستها و ديدارها مطرح نيست
!
همنشين ِ نفسهاي من شده اي
!
با دلتنگي ِ ديدگانم يكي شده اي!

.

+ نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 13:42 توسط حامی |


                                        غروب

برایم مثل طلوعی؛ نوید بخش یک روز خوش......

اما من ......

غروبی پر از دلتنگی ؛نشان یک شب پر از دلولپسی ؛ شب زنده داری و دست به دعا بردن برای دیدن دوباره ی توام.....

میدانم همراهی ام میکنی که تا امروز هیچکس طلوعی همراه با غروبی غمگین ندیده است !!!!

و حالا من مانده ام و امیدی محال که هر روز این دل را دیوانه تر می کند ......

 

                                             تو برو

مطمئن باش برو
ضربه ات کاری بود
دل من سخت شکست
و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی
به من و عشقی پاک که پر از یاد تو بود
وبه یک قلب يتيم که خیالم می گفت تا ابد مال تو بود
تو برو
برو تا راحت تر تکه های دل خود را
آرام سر هم بند زنم....

 

                                    نمی خواهم

نمی خواهم

آخرین ورق دفتر خاطرات تو باشم

که پاره میشوم

پاییز که بیاید و

تو نباشی سوار بر بادها

سرگردان در کوچه ها

باید

به دنبال کدام

خانه خود باشم ....

 

                                                بمان

گفتم: «بمان!» و
گفتم: «بمان!» و نماندي
!
رفتي،

بالاي بام آرزوهاي من نشستي و پايين نيامدي!
گفتم: نردبان ترانه تنها سه پله دارد

سکوت ...... صعودُ ..و.. سقوط!
تو صداي مرا نشنيدي و من

هي بالا رفتم، هي افتادم!
هي بالا رفتم، هي افتادم
...
تو مي دانستي که من از تنهايي و تاريکي مي ترسم،

ولي فتيله فانوس نگاهت را پايين کشيدي!

...

 

                                              کاش

كاش بر سينه خويش

نقشي از عشق تو حك مي كردم
تا پس از مرگ دلم

يادگاري ز تو و عشق تو

با خود ببرد

ولي افسوس كه ديگر قلبم

تاب اين زخم ندارد

اي واي.......

 

  &nbs